آن طرف تر از افق |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تنها تو ئی که ساکن سياره ام شدی!!!
*به نام خدای همیشه مهربون*
نمی دونم چی بنویسم نمی دونم چه جوری شروع کنم
نمی دونم از آخرین پستی که نوشتم چند روز گذشته ولی مطمئنا هفت ماه گذشته .
باورتون نمیشه چقدر دلم برای غزل نوشتن اونم آن طرف تر از افق تنگ شده بود
امشب دوباره ابری ام اون قدر ابری که میتونم تا صبح بشینم و بنویسم!!!
____________________________
نمی دونم چرا این قدر بازار وبلاگ نویسی راکد شده من فکر میکردم فقط من نمیام انگار بقیه هم تو این مدت وضع بهتری نداشتن پس احتمالا هر چی که الان بنویسم مورد استقبال قرار
نمی گیره ولی من می نویسم*برای تو مینویسم*
چه پائیز قشنگی بود این پائیز،خدایا ممنونم
تو این مدت که گذشته زیاد غزل کار نکردم بیشتر غزل های نصفه و نیمه ای بود که ریختم دور................
چقدر حرف زدم ببخشید عذر می خوام قبل از این که غزل خودم رو بنویسم یک غزل از کتاب(چتر برای چه خیال که خیس نمیشود)محمد علی بهمنی مینویسم:
سرودمت نه به زیبایی خودت-شاید
که شاعر تو یکی چون خودت باید
لبم عطش زده بوسه نیست حرف بزن
شنیدنت عطش روح را می افزاید
یکی قرینه تنهائی ام ،نفس به نفس
تو را پسند غزل های من می آراید
من من!آی...من من!دقائق گنگی است
رسیده ایم به می آید و نمی آید
همیشه عشق مرا تا غروب ها برده است
که آفتاب از این بیشتر نمی پاید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و آخرین غزل خودم
دیشب تو سکوت ماه را دزدیدی
از باور شب گناه را دزدیدی
در کوچه تاریک نگاهت کردم
از چشم ترم نگاه را دزدیدی
در شعر من خراب وارد شدی و
یک واژه اشتباه را دزدیدی
ترس من از این مسیر طولانی بود
اما تو تمام راه را دزدیدی







یک صفحه شطرنج ویک ثانیه بعد
من مات شدم تو شاه را دزدیدی
اگر اومدید و سر زدین خوشحال میشم نقدتون رو بنویسید
روزهای شاعرانه ای برای همه تون آرزو میکنم
| لینک | شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦ - مرضيه ذاکری |
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد!!!.....
***تنها دلیل من که خدا هست و این جهان
زیباست و این حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست
هر چند در تبسم شیرینت آنچنان از خویش می روم
که نمیبینمش درست ***
(فریدون مشیری)
*************************
آمد و توی خیابان زیر نور زرد مرد
در فضای فاسد شهر بدون مرد مرد
حالش از گرمای این دنیا بهم می خورد و رفت
روی کف پوش زمستان در هوای سرد مرد
زوج های اتفاقی را میان کوچه دید
اتفاقا آخرش در قالب یک فرد مرد
هیچ کس حتی نفهمید او چرا خندید و رفت
هیچ کس حتی نپرسید او چرا دلسرد مرد
..........................
عابری رد میشد از آنجا و رو به شهر گفت:
خوب شد راحت شدیم این دختر ولگرد مرد!!!!!.....
| لینک | جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦ - مرضيه ذاکری |
عشق چيست؟!!..
هوالحق
زمان چیست؟یک در آبی کم رنگ که بسته میشود.
خاطره چیست؟سه بچه که بازی میکنند بدون نگاه کردن به من.
ترس چیست؟ قایقی لنگر انداخته در ساحل خالی.
خستگی چیست؟این تکه نیم خورده ی نان.
مرگ چیست؟میزی که بر آن مینویسم این عبارت های بی فایده را.
عشق چیست؟میزی که بر آن مینویسم تو دیگر اینجا نیستی!!!.....
(کلود استبان)
یه سلام کاملا بهاری توی اولین پست بهاری آن طرف تر از افق به همه شما که همیشه به من
سر میزنین و به عبارتی تنهام نذاشتین.
امروز آخرین روز از تعطیلات بود امیدوارم به همه تون خوش گذشته باشه!!!!
بعد از همه این تعارفات قدیمی با یک غزل جدید مهمونتونم.وبه شدت منتظر نظرات سازنده تون.
**************
شب گذشت از نیمه و مردی پر از تزویر شد
مادری در بی کسی بازیچه تقدیر شد
شعر های کودکی را تکه تکه باد برد
عشق و مهر مادری در قاب یک تصویر شد
خانه ای در ابتدای یک خیابان عریض
و سکوتی کز صدایش آسمان دلگیر شد
جانماز کهنه و یک جفت چشم منتظر
در غروب جمعه ای از آب حسرت سیر شد
روز آخر یک فرشته پر زد و از یاد رفت
ارث بر جا مانده اش نفرین دامن گیر شد
سال ها بعد از عبور مادر از دنیای سرد
پیر مردی طرد گشت و طعمه تحقیر شد
..............................
خانه ای در انتهای کوچه ای باریک و تنگ
و صدایی کز سکوتش ماه در زنجیر شد!!!!!......
(درست بعد از طلوع٬خورشید ایستاده است
در انتظار کسی که بیایدبرای بردن نوری سفید........)

| لینک | دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦ - مرضيه ذاکری |
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت!....
به نام خالق زیبایی ها
بوی گل نرگس؟نه بوی خوش عید است
شو پنجره بگشا که نسیم است و نوید است
رو خار غم از دل بکن ای دوست که نوروز
هنگام درخشیدن گل های امید است
بر لاله از بف برون آمده بنگر
چون روی تو کز بوسه من سرخ و سپید است
با نقل و نبیدم نبود کار که امروز
روی تو مرا عید ولبت نقل ونبید است
******************************
گر با دل خونین لب خندان بپسندی
با من بزن این جام که ایام سعید است!
(فریدون مشیری)
***سال نو مبارک***
| لینک | سهشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥ - مرضيه ذاکری |
من از نهايت شب حرف می زنم!!!....
با یاد حق
بخوان مرا و من از نو شروع خواهم کرد
واز دیار مشرق قلبم طلوع خواهم کرد
به سجده گاه نگاهت نماز خواهم خواند
به قبله گاه نگاهت رکوع خواهم کرد
سلام :
از این که یه ذره دیر وبلاگمو به روز کردم عذر میخوام.بدون هیچ توضیح دیگه ای اول یک شعر از هوشنگ ابتهاج وبعد هم غزلی از خودم (طبق روال عادی برنامه):
در نهفت پرده شب دختر خورشید
نرم میبافد دامن رقاصه صبح طلائی را......
وز نهانگاه سیاه خویش
می سراید مرغ مرگ اندیش:
(چهره پرداز سحر مرده است
چهره خورشید افسرده است)
می سراید در رگ شب
خون سرد این فریب شوم.
وز نهفت پرده شب٬ دختر خورشید
همچنان اهسته می بافد
دامن رقاصه صبح طلائی را!!!....
ه.ا.سایه
*******************
کوچه لبریز سکوت است اگر بگذارند
شهر مثل برهوت است اگر بگذارند
زهره در آینه آب تداعی شده است
چشم در راه هبوط است اگر بگذارند
رکعت دوم عشق است و زمان در گردش
ماه در حال قنوت است اگر بگذارند
یک نفر دیشب از ابعاد مکان رد شد و رفت
امشب آواره لوت است اگر بگذارند
غزلی در پی صد واژه سرگردانی است
واژه در بند شروط است اگر بگذارند.!!!!
باز هم منتظرتون هستم!!!...
| لینک | شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ - مرضيه ذاکری |
نزدیک تر به خدا!!......
هوالمحبوب
سلام:
یه سلام به وسعت افق های دور
از دوستای خوبم که لطف کردن و نظر دادن ممنونم
امشب یا به عبارتی این بار با نوشته ای از دکتر شریعتی
مهمونتونم و بعدشم اگه حوصله داشته باشین مثل سری قبل یه
غزل از خودم.!!!!!
*****************
من باید فرود آیم
نباید بنشینم،
سال هاست،از ان لحظه که پر بر اندامم رویید
و از آشیان،از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم،هرگز ننشسته ام،
ودیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها
وبام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم،
چشم به زمین ندوختم،
پروازی رو به اسمان،
در راه افلاک
و هر لحظه دورترو بالا تر از زمین
وهر لحظه نزدیک تر به خدا!!!....
(دفتر های سبز)
دیشب به سرم زد که خدا را بکشم
بر بوم خود عرش کبریا را بکشم
با پالت احساس و قلموی نیاز
رفتم !.که خدای اغنیا را بکشم
کشتی بکشم درون دریای سیاه
بر عرشه عشق ناخدا را بکشم
در دهکده جهانی سرد و کثیف
تصویر ظریف کد خدا را بکشم
با این همه تزویر و دو رنگی و ریا
من امده بودم که چه ها را بکشم
قهر است خدا با دل من میدانم
باید بروم نازخدا را بکشم......
منتظرتونم... تنهام نذارین!!
| لینک | جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥ - مرضيه ذاکری |
خو شا پرنده که بی واژه شعر ميگويد!!!
با یاد خدای همیشه مهربون
سلام:
امروز دومین روزیه که میخوام ان طرف تر از افق یه چیزایی بنویسم
نمی دونم دقیقا چی ولی اول یه شعر از حمید مصدق مینویسم که مطمئنم همه شما
اونو خوندین :
تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم!!!
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد ازارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!!!!؟؟؟
حالا هم میخوام یه غزل از خودم بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد :
دیری است دو رنگی همه ی رنگ من است
این شعر فلاکت زده اهنگ من است
اهنگ من از جدایی یاران نیست
از غصه ی این قلب پر از زنگ من است
قلب من اگر سرد ولیکن بی تاب
قلب تو همین نبض هماهنگ من است
اسرار تو گر لطف خدایی دارد
اسرار من از خاطر دلتنگ من است
بیگانگی ام ز خویش درمان نشود
بیگانگی از تو مایه ی ننگ من است
گر می روی از دیار سرگردانی
اهسته برو زمانه ی مرگ من است
ای سلسله دار عشق اسوده بخواب
لا لا ئی تو ترانه ی چنگ من است
منتظرتونم تنهام نذارین

| لینک | یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥ - مرضيه ذاکری |
نمیدونم چطوری شروع کنم چی بگم یا چی بنویسم
سلام:
خیلی وقت بود هر وقت دلم می گرفت یا به قول شاعرا اسمون چشام ابری میشد و می خواست شروع به باریدن کنه همه دلتنگی هامو روی کاغذ میاوردم و با همه احساسم مینوشتم.
حالا میخوام همه دلتنگیامو واسه شما بنویسم .........اخرین شعرمو به عنوان اولین حرف وبلاگم
تقدیم میکنم به اقای جمعه های ...............
با همون عنوان وبلاگ:
ان طرف تر از افق:
ابرهای تیره ی سیاه
روی اسمان صیقلی نشسته است.
و ان طرف تر افق
دختری روبه روی لحظه های سرد غم نشسته است
بادلی پر از امید
با خیالی از ترانه های سرد
ساکت و صبور مثل ساقه لطیف میخکی شکسته است
با تبسمی پر از غرور
از نگاه جاده های کودکی گذشت و رفت
روبه روی افتاب بچگی
انعکاس یک صدای سرد
در تلالوء صدای اینه
............
اندکی درنگ کن عزیز من
این ترانه ها یا بهانه ها که مینویسم از برای تو
جمله سازی کلاس درس نیست
اتفاق زندگی است
ازدحام واژه است در تهاجم صدای غم
اسمان ابری نگاه دخترک
مثل اسمان سرد شهر من...
پر ز ابر و پر ز درد........بگذریم
ان طرف تر از افق
مردمان کوچه های بی کسی
مثل افتاب سورمه ای
یا مثال ماه نقره کوب
انتظار لحظهی سیاه مرگ را کشیده اند
کوچه ها پر از صدای خواهش است
کودکی عروسک سپید خویش را
در میان لایه لایه های سرد خاک مینهد
از سیاهی سکوت سرد شب
از نبودن صدای پنجره
از میان پرده های سرد انتظار
در میان های و هوی جغد کور
مردی از تبار رهگذار نور
ساکت و صبور
مثل انعکاس صوت شب در اینه
میرسد ز گرد کوچه های بی عبور
ان طرف تر از افق
در غروب جمعهی خیال عشق
اسمان ابری نگاه دخترک
مثل اسمان سرد شهر من............
منتظرم..تنهام نذارین
| لینک | جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥ - مرضيه ذاکری |
